3196
خواب به چشام نمیاد امشب...
سه چهار هفته پیش به مامانم گفتم این اضطراب اجتماعی رو میخوام بزارم کنار ، انقدر گوشه گیری و منزوی بودن بسه. بیا بریم باغ فاتح با اولین آدم رندمی که دیدم میرم بدمینتون بازی میکنم و باهاش دوست میشم. وقت نشد این خاطره رو بنویسم.
راکت ها رو برداشتم و رفتیم . یه دختر ناز نازی بود داشت با باباش بازی میکرد . دیدم بنده خدا باباش زیاد سرعت عمل نداره و انگار خسته شده. با مامانم یکم روی سکوی روبه روشون نشستیم . توپش که اینوری افتاد به باباش گفتم عمو انگار خیلی خسته شدی میخوای یکم من به جات بازی کنم؟ بنده خدا انگار دنیا رو دادن بهش ، رفت نشست کنار همسرش و بیشتر از یک ساعت بازی کرده با دختره. اسمش هم خیلی ناز بود. خیلی حال داد اون شب و انقد خندیدیم و خوش گذشت، انقد خوب بازی کردیم. موقع خدافسی یکم همدیگه رو تحویل گرفتیم و این تعارفا. یکم که دور شدم صدام زد شمارمو گرفت گفت بعضی وقتا باهمدیگه هماهنگ کنیم خیلی ازت خوشم اومد. یه قسمت وجودم منتظره که باهاش دوباره بدمینتون بازی کنم. یه قسمت وجودم سناریو میچینه که نکنه بیشتر بازی کنیم نکنه بخواد صمیمی بشه نکنه صمیمی بشه نکنه دایره ی اجتماعیم گسترده تر بشه و واهمه از همینجا شروع میشه...
یعنی اگه بخوام میتونم آدم اجتماعی بشم اما نمیخوام. همین کنج انزوا بهتره.
۱ ساعت و ۳ دقیقه و ۵ ثانیه با دوستم حرف زدم . حرفام تموم نشد اما اون خسته بود و رفت بخوابه. حق داره واقعا خیلی شیفتای سخت و روزای سنگینی داشته...
گریه کردم. زر زدم. وسط حرف زدن ساکت شدم. خلاصه خیلی دلم براش تنگ شده...
هر وقت هم با گریه تموم میشه مکالمه، بعدش باید با پیامک ادامه پیدا کنه...
+ راستی برنجم خراب شد ، سفته انگار خامه. نمیدونم چرا هر وقت پلو میپزم بد میشه ، همیشه هم غذاها بی نمک میشن...
نگفتم دیروز داداشم ناهار گرم کردنی قابله رو سوزونده بود. الان داشتم اونو میشستم زیر ناخنم زخمی شد پر از خون شد. زیر ناخن زخمی شدن خیلی بده.
یادم افتاد دلم میخواد ناخن بکارم اما به خاطر این شغلم نمیتونم.
دارم یه برنج میزارم برای فردا.
داداشم دیر میاد گفت میره پیش دوستش.
شقایق گفت بیدار بمون از عروسی برگشتم زنگ میزنم حرف بزنیم.
غم میون دوتا چشمون قشنگت لونه کرده...
+ من به این حقیقت رسیدم که وقتی عشق بمیره توی وجود آدم خیلی سخته، وقتی عاشقی غمگین شدن هم یه جور دیگهست حیف که عاشقیِ من حروم شد و دیگه تکرار نمیشه.
دیشب فصل دوم parks and recreation رو تموم کردم. و خیلی لزلی رو دوست دارم. طرز نگاه کردن آپریل توی این سریال منو یاد کاراکتر Lily توی اپ دولینگو میندازه.
میدونی بعضیا کتاب سمفونی مردگان رو دوست نداشتن چون از گذشته میرفت روی حال ، یهو از حال میرفت روی گذشته... مگه زندگی خودمون همین نیست؟ یهو یه خاطره از گذشته چطور بهم میریزه ذهن و روح مون رو... . آخ گاهی دلم برای یوسف تنگ میشه... همون یوسف لال و جسدوارِ سمفونی مردگان ، همون که حق کسی رو نخورده بود ولی از همیشه بیمارتر بود...
حتی نمیدونم چه آهنگی با این کاوالوی بلوبری بیشتر میچسبه... همون من۲ تتلو رو پلی کنیم مثه همیشه... . این جدیدیا رو نمیشناسم. چه خواننده هایی اومدن بیگ شگی؟ مهدیار و یه سری چرت و پرت. انگار من توی همون سالای ۹۹ - ۹۸ گیر کردم دیگه جلو نیومدم.
چون یه تایمی اومدم خونه که آماده بشم و سفر کنسل شد و باز دوباره برگشتم سرکار ، کارم تا الان طول کشید. کار که تموم شد دیدم یکی از همکارای سابقم داره با خانم ز صحبت میکنه. که همون ۵ - ۶ سال پیش خیلی احساس صمیمیت کردیم و فکر کرد دوست صمیمی منه و بعد من پی برم که این ارتباط واقعا تاکسیکه و رفته رفته از اون حجم صمیمت کم کردم، که البته میدونم معرف حضور هست. خلاصه داشتن حرف میزدن ، منم حوصله نداشتم وایستم باهاشون حرف بزنم مگه ول کردن. هر جوری شده یه بحث رو میکشونه به خاطرخواهاش به کسایی که پیگیرش هستن. روزی بیست بار سراغشو میگرن و براش خرج میکنن. شاید این جزوی از روتین صحبت کردن دخترا باشه نمیدونم اما من هیچ جوره ازش حس خوب نمیگیرم. از کسایی که مرتب هستن خوشم میاد واقعا، اما از کسایی که برای یه خرید جزئی مو اتو میکنن و یه عالمه به خودشون و صورتشون لوازم آرایشی میمالن بعد همش میگن حالا ما که خیلی ساده و بدون آرایش هستیم خوشم نمیاد ، شاید بعداً عوض بشم اما تو این مقطع از زندگیم که تنها وسیله مورد استفاده ام ضدآفتابه از این جور مکالمه ها خوشم نمیاد. چرا میگم تاکسیک چون توی رفتارش فقط میخواد دست آورد های بقیه رو ناچیز نشون بده و دست آوردهای خودش رو غوول خدااا. من خوبم من بلدم بقیه عن منن. نمیدونم شاید من خیلی به رفتار آدما فکر میکنم . چند وقت پیشا اینجوری میکنه تو الان ترم چندی؟ گفتم ترم یک. گفت اووووو پس داری چیکار میکنی دیگه هنوز ترم یکی بجنب دیگه چه خبره. خب بی شرف به توچه زندگی خودمه. همین امروز میگه من که دارم زبان میخونم میخوام از ایران برم دیگه. خانم ز بهش گفت آفرین زبان خوبه خوش به حال خانم فلانی (یعنی من) . بعد خودشو به نفهمیدن زد که یعنی من نمیدونم منظورش درباره ی زبانه پرسید برای چی خوش به حالش. خانم ز گفت چون زبانش خوبه. بعد چشاشو یه وری کرد گفت آهان اگه بلده خب به ما هم یاد بده دیگه چی ازش کم میشه، البته من که میخوام آلمانی بخونم برم اتریش. خب بفرما برو مگه من جلوتو گرفتم. بفرما بخون. من توی زندگی خودم موندم حالا تو هم هعی چسی بیا. واقعا نمیخواستم همچین چیزایی رو بنویسم چون بی ارزشن. اما نمیدونم چرا هر موقع این بشر رو میبینم انرژیم میاد پایین. شاید حسودی میکنم بهش. بخدا شاید حسودی میکنم خودم خبر ندارم. الان هم خیلی دوست داشتم یه دوستی در دسترس میداشتم که بهش زنگ بزنم اما شقایق که عروسیه ، اون یکی دوستم هم که صبح پیام داده ما هفته ی سوم شهریور میاییم اونجا و نمیخوام باهاش حرف بزنم واقعا. و خب دوستایی که بتونم باهاشون حرف بزنم و بهشون زنگ بزنم همین دو نفر هستن. بقیه در حد تبریک و تسلیت هستن. الآنم تنها توی خونه دارم با وبلاگ خالیم حرف میزنم. قطعا پلنم برای تنهایی باید جوری دیگه ای میبود.
داییم فوت کرد. زیاد رابطهم باهاش تنگاتنگ نبود که گریه کنم. اما خیلی امروز اذیت شدم سر اینکه با دخترداییم ( این دختر دایی ، دختر اون دایی که فوت کرده نیست) هماهنگ کنم که واسه فردا که تشییع جنازه است ماهم برسیم. اما بهش مرخصی ندادن. قرار بود ما ۴ تایی بریم چون بزرگترا همه دیروز رفتن. ماشینا اوکی نبودن برای سفر جاده ای. بلیط هواپیما اتوبوس و قطار هم نبود. کنسل شد. تا مرز لباس مشکی پوشیدن و آماده شدن هم رفتیم باز کنسل شد. چقد عمر آدمیزاد کوتاهه و بی ارزش. همین داییم توی هر جمعی بودیم همه ی بچه های فامیل رو تحویل میگرفت بعد به من که میرسید میگفت با تو دست نمیدم از بابات خوشم نمیاد. یه بار نه ها!! به کرات . بعد از ازدواج مجدد مامانم هم کلا قطع رابطه کرد گفت هرکسی هم که با ما بپلکه با اونم قطع رابطه میکنه ! حتی گفت اگه مُردم حق ندارید اینارو توی مراسمم راه بدید. بعد از چندسال یکبار که مجبور بودم تنهایی برم توی جمع فامیل برای تولد یکی از اقوام سر میزی که این دایی نشسته بود نشستم و سلام دادم روشو اونور کرد ، دایی کوچیکم بهش گفت چرا جواب سلامشو نمیدی گفت چون نمیشناسمش! اون موقع هنوز از سنگ نبودم و اون مراسم رفتم دستشویی و با چشای کاسه ی خون برگشتم . به هرحال با همه ی اینها ( حتی با وجود اینکه بچه های خالهم یا بهتره بگم همسرسابق و خواهراش رو بعد از ۶-۷ سال مجبور بودم ببینم ) بازم به خاطر پسردایی هام خواستم توی مراسمش شرکت کنم اما خداروشکر جور نشد. بازم به همه ی بچه هایش زنگ زدم و تسلیت گفتم ، فقط موقع حرف زدن با یه پسرداییم گریهم گرفت که بهم ثابت بشه که هنوز از سنگ نیستم.
کارت کیوبانک اومد. میخوام یکم تراکنشم رو ببرم بالا شاید بتونم وام بردارم. شاید بتونم یه چیزی بخرم. نمیدونم.
+ دیشب اولین شبی که مامانم نبود. صبح که داداشم مامان رو برد راه آهن دیگه نخوابیدم واسه ناهارش مرغ گذاشتم. از همون واسه شام موند.همون دیشب واسه ناهار امروز هم قیمه گذاشتم بدون لپه! نمیدونم بدون لپه هم بازم اسمش قیمه اس؟
+دیشب رفتم خونه دیدم داداشم وقتی رفته سرکار شیرآب رو باز گذاشته، ( برق که قطع میشه آب هم قطع میشه, نفهمیده که بازه) تا شب آب اسراف شده 😭.