سه چهار هفته پیش به مامانم گفتم این اضطراب اجتماعی رو می‌خوام بزارم کنار ، انقدر گوشه گیری و منزوی بودن بسه. بیا بریم باغ فاتح با اولین آدم رندمی که دیدم میرم بدمینتون بازی میکنم و باهاش دوست میشم. وقت نشد این خاطره رو بنویسم.

راکت ها رو برداشتم و رفتیم . یه دختر ناز نازی بود داشت با باباش بازی میکرد . دیدم بنده خدا باباش زیاد سرعت عمل نداره و انگار خسته شده. با مامانم یکم روی سکوی روبه روشون نشستیم . توپش که اینوری افتاد به باباش گفتم عمو انگار خیلی خسته شدی میخوای یکم من به جات بازی کنم؟ بنده خدا انگار دنیا رو دادن بهش ، رفت نشست کنار همسرش و بیشتر از یک ساعت بازی کردم با دختره. اسمش هم خیلی ناز بود. خیلی حال داد اون شب و انقد خندیدیم و خوش گذشت، انقد خوب بازی کردیم. موقع خدافسی یکم همدیگه رو تحویل گرفتیم و این تعارفا. یکم که دور شدم صدام زد شمارمو گرفت گفت بعضی وقتا باهمدیگه هماهنگ کنیم خیلی ازت خوشم اومد. یه قسمت وجودم منتظره که باهاش دوباره بدمینتون بازی کنم. یه قسمت وجودم سناریو میچینه که نکنه بیشتر بازی کنیم نکنه بخواد صمیمی بشه نکنه صمیمی بشه نکنه دایره ی اجتماعی‌م گسترده تر بشه و واهمه از همینجا شروع میشه...

یعنی اگه بخوام میتونم آدم اجتماعی بشم اما نمی‌خوام. همین کنج انزوا بهتره.