دایی‌م فوت کرد. زیاد رابطه‌م باهاش تنگاتنگ نبود که گریه کنم. اما خیلی امروز اذیت شدم سر اینکه با دخترداییم ( این دختر دایی‌ ، دختر اون دایی که فوت کرده نیست) هماهنگ کنم که واسه فردا که تشییع جنازه است ماهم برسیم. اما بهش مرخصی ندادن. قرار بود ما ۴ تایی بریم چون بزرگترا همه دیروز رفتن. ماشینا اوکی نبودن برای سفر جاده ای. بلیط هواپیما اتوبوس و قطار هم نبود. کنسل شد. تا مرز لباس مشکی پوشیدن و آماده شدن هم رفتیم باز کنسل شد. چقد عمر آدمیزاد کوتاهه و بی ارزش. همین داییم توی هر جمعی بودیم همه ی بچه های فامیل رو تحویل می‌گرفت بعد به من که می‌رسید می‌گفت با تو دست نمیدم از بابات خوشم نمیاد. یه بار نه ها!! به کرات . بعد از ازدواج مجدد مامانم هم کلا قطع رابطه کرد گفت هرکسی هم که با ما بپلکه با اونم قطع رابطه می‌کنه ! حتی گفت اگه مُردم حق ندارید اینارو توی مراسمم راه بدید. بعد از چندسال یکبار که مجبور بودم تنهایی برم توی جمع فامیل برای تولد یکی از اقوام سر میزی که این دایی نشسته بود نشستم و سلام دادم روشو اونور کرد ، دایی کوچیکم بهش گفت چرا جواب سلامشو‌ نمیدی گفت چون نمی‌شناسمش! اون موقع هنوز از سنگ نبودم و اون مراسم رفتم دستشویی و با چشای کاسه ی خون برگشتم . به هرحال با همه ی اینها ( حتی با وجود اینکه بچه های خاله‌م یا بهتره بگم همسرسابق و خواهراش رو بعد از ۶-۷ سال مجبور بودم ببینم ) بازم به خاطر پسردایی هام خواستم توی مراسمش شرکت کنم اما خداروشکر جور نشد. بازم به همه ی بچه هایش زنگ زدم و تسلیت گفتم ، فقط موقع حرف زدن با یه پسرداییم گریه‌م گرفت که بهم ثابت بشه که هنوز از سنگ نیستم.