2257
آدم های که روزگاری باهاشون اوقات خوبی رو میگذرونیدم ممکنه خیلی زود تبدیل بشن به آدمایی که ازشون متنفریم.
آدم های که روزگاری باهاشون اوقات خوبی رو میگذرونیدم ممکنه خیلی زود تبدیل بشن به آدمایی که ازشون متنفریم.
احتیاجم یه تنهایی مطلقه ، واقعا از هیاهوی آدما بیزارم ... دلم میخواد تنها باشم ...هعی
خدایا چرا اینجوری شدم همش ناراحت و افسرده و بی انگیزه و بی هدف ...
حالم خوب نیست یه چند وقته ....
بی من میگه باید میومدی کشمشی رو کمک میکردی انگار ننش با این حال بدش سه تا فر رو خالی کرد و پر کرد
فک کن یه نیرو آورده واسه کمک بعد همه ی نیروها باید درخدمت اون یه دونه نیرو باشن و دست کمکش ! هه واقعا جالبه
فک کن به بدترین حالت ممکن پریود باشی ازونا که اصلا خون ریزی قطع نمیشه و روز اولت باشه ! یه صاب کار گوه اخلاق داشته باشی که حتی وقتی میخوای اخلاق گوهش رو نادیده بگیری هم باز اعصابت خورد میشه و پسرش که از خودش گوه تره بیاد کمکتون سرکار برای شب یلدا و بعد از همه ی اینا از ساعت یک شب تا الان بمونی برای کاردستی مدرسه ی دخترش کمکشون کنی.
واقعا من کم آوردم ، قبلاً اخلاقم خیلی بهتر بود و این روزا محیط کار سریع بهم میریزه منو و ناراحتم میکنه ... کاش هیچ وقت قنادی رو تجربه نکرده بودم .
و در نهایت میبینم هیچ استعدادی برای هیچ کاری ندارم .
حتی برای زیستن بی استعدادم.
جلوی یک نفر تمام انرژی های خوب و حس های همدلی و نوع دوستی و تمام صفات خوبمو از دست میدم و میشم پست روزگار.
امروز قراره چگونه شروع بشه !!!!!
خواهش میکنم به اعصاب خودت مسلط باش و از شیرینی دوری کن و دوباره به خودت افتخار کن❤️
چرا باید روزم رو با خوردن باقلوا شروع کنم که دندون درد امونم رو ببره 😫
امروز ۲۲ آذر قول میدم که همین الان خوردن باقلوا و شیرینی رو تموم کنم.
توی این چالشی که شروع کرده بودم فقط دو یا سه روز فکر میکنم تخلف کردم.
یه روز به خاطر خوردن مافین . و دیشب به خاطر همه چی💔
واقعا امشب خیلی زیاده روی کردم ، کلی باقلوا و ماکارونی چرب و چیلی و نوشابه 😫😫😫😫 واقعا از خودم معذرت میخوام .
این هفته کلا با لاته زنده بودم و کار کردم.
هر شب تا دیر وقت سرکار و صبح زود کلاس زبان.
امیدوارم هرچه زودتر شب یلدا تموم بشه و نفس راحت بکشم.
فردا هم آخرین جلسه ی کلاس زبانه و امیدوارم بتونم زود بیدار شم و مثه امروز خواب نمونم!!!!!
چند شبه پیگیر اخبار تتلوعم ... من از خیلی سال پیش آهنگاشو گوش میکردم دقیقا از وقتی که آهنگ یه چیزی بگو رو با آرمین خوند حتی فکر کنم قبل تر بود پنجم دبستان بودم فک کنم دیگه.
خیلی شبا تا صبح با آهنگای تتلو گریه کردم ، خیلی روزا منتظر آهنگ بعدیش بودم ، خیلی روزا با آهنگش آروم شدم ، یادمه که سال ۹۷- ۹۸ خونه رو جارو میزدم و هندزفری میزاشتم با آهنگ داد نزن ، داد میزدم و میخوندم ...خیلی روزا عاشقی کردم که البته خوشحالم که ازون دوران زیاد خاطراتی توی ذهنم نیست و دارم پاکشون میکنم
ولی در کل همه جای زندگیم ردپای آهنگاش هست ، میدونم که بد شد عوض شد و اینی که هست پسند نیست ولی خب نمیتونم این حقیقت رو که من یه تتلیتی بودم کتمان کنم ، هرچند که خیلی جاها و توی خیلی جمع ها بودم که بهش فوش دادن و ازش بد گفتن خیلی سال پیش و من هیچی نگفتم اصلا گفتم نه گوش نمیکنم چون نمیدونم واقعا چرا ولی اینجا که واسه ی خودمه اینجا نمی تونم حرفای دلمو نگم ...
شب بخیر.
به تازگی به زبان اسپانیایی علاقه مند شدم و حسش واسم خیلی خاص و خوبه ...
🥲فهمیدم که توی صحبت کردن و بیان احساساتم به طرز وحشتناکی کلمه کم میارم .
و همینطور دربارهی خودم فهمیدم که توی استفاده از ایموجی ها خلاقیت خاصی ندارم🦀
امروز اولین تجربه مو نسبت به تدریس زبان داشتم برای دختر صاحب کارم!
تدریس حال ساده و حال استمراری و یه چیزای دیگه
و خیلی خستم و دارم جر میخورم.
چون حداقل میدونست فاعل و فعل و ضمیر چی هستن اصلا و بلد بود تقریبا همه چیو به جز گرامر کار راحتی بود یاد دادن بهش ولی اصلا نمی تونم تصور کنم بتونم با بچه هایی که مثه داداشم اصلا هیچی حالیشون نیست کنار بیام!
به داداشم میگم اول فاعل میاد بعد فعل میاد بگو خب ! میگه خب ولی فعل یعنی چی؟ =/ و با این حال نمره ی زبانش بیست میشه با تقلب 🥲😐😐
خدایا یکم قلبم رو رقیق کن ، خیلی تندخو و با اخلاق و بی رحم شدم این چند روزه.
یه کارگر جدید اومده که واقعا خنگه!
سریال Sweet Tooth رو میدیدم این چند روزه ، دو فصلش اومده بود و خیلی خوب بود ، یعنی پسندم بود و گاس خیلی ناز بود🥺❤️
به صاحب مغازه گفتم یه نفر رو پیدا کنه برای جا به جایی ، هر وقت پیدا شد سریعا بلند میشم.
بعضی وقتا ادامه ندادن خودش برگ برنده اس.
میدونی چی بده ، اینکه نه دلم مهمونی میخواد نه مصاحبت با آدما نه هیجان و یه فعالیت جالب ... هیچی نیست که واسش انگیزه داشته باشم.
فصل اول absentia رو تموم کردم ، ترجیحم اینه که ادامه شو نبینم و تا همینجا کافیه. بعد از تموم شدنش توی دلم یه دلهره احساس کردم و دیگه دلم نمیخواهد ببینمش.
یکشنبه به نوعی تعطیل بودم و امتحان میانترم رو دادم بالاخره.
یکی دو ساعتی باید میرفتم کارگاه یه کیک سفارشی بود که باید انجام میدادم . بعدش هم رفتم مغازه تا شب من موندم.
خیلی خستم این روزا .. واقعا بی رمق و بی انگیزه ام ...
دیشب تا ساعت ۱ سرکار بودم
و اومدم خونه یه کاسه آش خوردم و شروع کردم به کمک کردن به داداشم . یه سفارش گرفته مربوط به نئون فلکسی ولی چون همش مغازه می ایسته نمی تونه تمومش کنه تا ساعت سه صبح کمکش میکردم و ساعت ۹ تا الان هم کلاس داشتم.
کلاس امروز واقعا پر بار نبود! انگار فقط تند تند داریم کتاب رو تموم میکنیم. و البته خوابم میومد واقعا.
هفته ی گذشته سریال absentia رو تا قسمت ۸ دیدم خیلی جاها خیلی سریع حرف میزنن خیلی کلماتش قلمبه سلمبه اس وخوب متوجه نمیشم و زیرنویس فارسیش رو هم نتونستم پیدا کنم ولی محور داستان جالبه و دنبالش میکنم دگه.