3189
چون یه تایمی اومدم خونه که آماده بشم و سفر کنسل شد و باز دوباره برگشتم سرکار ، کارم تا الان طول کشید. کار که تموم شد دیدم یکی از همکارای سابقم داره با خانم ز صحبت میکنه. که همون ۵ - ۶ سال پیش خیلی احساس صمیمیت کردیم و فکر کرد دوست صمیمی منه و بعد من پی برم که این ارتباط واقعا تاکسیکه و رفته رفته از اون حجم صمیمت کم کردم، که البته میدونم معرف حضور هست. خلاصه داشتن حرف میزدن ، منم حوصله نداشتم وایستم باهاشون حرف بزنم مگه ول کردن. هر جوری شده یه بحث رو میکشونه به خاطرخواهاش به کسایی که پیگیرش هستن. روزی بیست بار سراغشو میگرن و براش خرج میکنن. شاید این جزوی از روتین صحبت کردن دخترا باشه نمیدونم اما من هیچ جوره ازش حس خوب نمیگیرم. از کسایی که مرتب هستن خوشم میاد واقعا، اما از کسایی که برای یه خرید جزئی مو اتو میکنن و یه عالمه به خودشون و صورتشون لوازم آرایشی میمالن بعد همش میگن حالا ما که خیلی ساده و بدون آرایش هستیم خوشم نمیاد ، شاید بعداً عوض بشم اما تو این مقطع از زندگیم که تنها وسیله مورد استفاده ام ضدآفتابه از این جور مکالمه ها خوشم نمیاد. چرا میگم تاکسیک چون توی رفتارش فقط میخواد دست آورد های بقیه رو ناچیز نشون بده و دست آوردهای خودش رو غوول خدااا. من خوبم من بلدم بقیه عن منن. نمیدونم شاید من خیلی به رفتار آدما فکر میکنم . چند وقت پیشا اینجوری میکنه تو الان ترم چندی؟ گفتم ترم یک. گفت اووووو پس داری چیکار میکنی دیگه هنوز ترم یکی بجنب دیگه چه خبره. خب بی شرف به توچه زندگی خودمه. همین امروز میگه من که دارم زبان میخونم میخوام از ایران برم دیگه. خانم ز بهش گفت آفرین زبان خوبه خوش به حال خانم فلانی (یعنی من) . بعد خودشو به نفهمیدن زد که یعنی من نمیدونم منظورش درباره ی زبانه پرسید برای چی خوش به حالش. خانم ز گفت چون زبانش خوبه. بعد چشاشو یه وری کرد گفت آهان اگه بلده خب به ما هم یاد بده دیگه چی ازش کم میشه، البته من که میخوام آلمانی بخونم برم اتریش. خب بفرما برو مگه من جلوتو گرفتم. بفرما بخون. من توی زندگی خودم موندم حالا تو هم هعی چسی بیا. واقعا نمیخواستم همچین چیزایی رو بنویسم چون بی ارزشن. اما نمیدونم چرا هر موقع این بشر رو میبینم انرژیم میاد پایین. شاید حسودی میکنم بهش. بخدا شاید حسودی میکنم خودم خبر ندارم. الان هم خیلی دوست داشتم یه دوستی در دسترس میداشتم که بهش زنگ بزنم اما شقایق که عروسیه ، اون یکی دوستم هم که صبح پیام داده ما هفته ی سوم شهریور میاییم اونجا و نمیخوام باهاش حرف بزنم واقعا. و خب دوستایی که بتونم باهاشون حرف بزنم و بهشون زنگ بزنم همین دو نفر هستن. بقیه در حد تبریک و تسلیت هستن. الآنم تنها توی خونه دارم با وبلاگ خالیم حرف میزنم. قطعا پلنم برای تنهایی باید جوری دیگه ای میبود.