3197
خانه دلتنگ غروبی خفه بود،مثل امروز که تنگ است دلم
پدرم گفت چراغ ، و شب از شب پُر شد
من به خود گفتم ، یک روز گذشت
مادرم آه کشید ، زود برخواهد گشت
ابری آهسته به چشمم لغزید و سپس خوابم برد
که گمان داشت که هست این همه درد در کمین دل آن کودک خرد؟
آری آن روز چو می رفت کسی ، داشتم آمدنش را باور
من نمی دانستم معنی هرگز را ، تو چرا بازنگشتی دیگر؟
+ ۱۴۰۵/۰۶/۱۲ | 22:43
|