قسمت دوم پادکست رختکن بازنده ها با ماجرای نگار قربانی بود. یادم نیست هفته ی پیش فک کنم گوش کردم.این اپیزود رو خیلی دوست داشتم. این وسطا یه فیلم معرفی شد .

The diving bell and butterfly

رفتم دیدمش ، بچه ها حتما ببینید خیلی خیلی خوب بود.

وقتی نگار از ماجراش میگه اینجوری شدم که خب پس آدم بیخیال هیجان و اضافه کاری بشه توی زندگیش . اینکه بعد از تجربه ی یک هیجان ریسکی بمیری برام قابل پذیرشه اما اینجوری زنده موندن؟! نه اصلا نمیتونم تحملش کنم. بعد این فیلم رو دیدم که آقای ژان دومینیک بوبی همینجوری حین یک روز عادی این اتفاق میوفته براش ! پس گور بابای هر اتفاقی که قراره در آینده بیوفته چرا الان باید محتاط زندگی کنم؟

از یکی از دوستام پرسیدم زندگی چطوره؟! همین یک جمله ی کوتاه کافی بود تا واسم یک ویس ۵ دقیقه ای پر کنه! این وسطا بین حرفشم گفت می‌دونم تو خیلی جست‌وجوگری! عجیب این کلمه چسبید بهم، انگار تازه فهمیدم ، تازه به خودم اومدم که اوا راست میگه من خیلی جست‌وجوگرم... و ادامه ی ماجرا.

راستی رفتم سایت نشر چشمه و کتاب پیله و پروانه رو سفارش دادم ، این کتاب نوشته ی همین آقای فرانسوی ژان دومینیک بوبی هستش. قیمتش هم خیلی ارزون بود . اما بعد از چند روز دیدم وضعیت سفارش همینطوری بلاتکلیف مونده. زنگ زدم گفتن که آره چاپ تمام شده و میتونیم با فلان قیمت واست چاپ کنیم اختصاصی . گفتم که پس نه ، پی دی افشو از فیدیبو میگیرم. الآنم دارم میخونمش ، کلا با خوندن پی دی اف حال نمیکنم خوشم نمیاد .‌کتاب باید توی دست لمس بشه، مگر اینکه کتابی مثل این باشه که دیگه هیچ جوره از هیچ جا نتونم پیدا کنمش و خیلی مشتاق باشم. چه پست شلخته ای شد مثل ذهنم.

یه جا توی فیلم میگه

مثل یه ملوان که داره میبینه ساحل ناپدید میشه

منم دیدم از گذشته‌ام دارم دور میشم

و به خاکستری از خاطرات تنزل پیدا می‌کند

شاید اگه فیلمشو ندیدی جالب باشه بهت بگم کتابش رو تنها با پاک زدن نوشته . آخ قلبم ...

ما سالمیم سلامتیم و قدرشو نمی‌دونیم تا زمانی که این سلامتی دچار اختلال بشه.

کاش این جنگ بزاره قدر زندگی مونو بدونیم. دلم تفریح میخواد سفر میخواد گشت و گذار میخواد . دلم لمسِ طبیعت رو میخواد..