3097
حدود دو ساعت پیش مامانم از خواب بیدار شد ... چند وقتیه اینجوری شده ، ده خوابش میبره و دو دوباره بیدار میشه . نیم ساعت قبل از بیدار شدنش هم داداشم اومد. عصبی و کلافه . ماشین توی پارک بوده یه موتوری تصادف میکنه با یه ماشین دیگه خلاصه مکس ماهم این وسطا نابود میشه. موتوری فرار میکنه و ترک نشینش میمونه. و داداش عصبی من و دعوا و پلیس... هرچی سنگه واسه پای لنگه.
۴ ساعت قبل این حادثه مامانم با زنداییم بلیط گرفتن واسه هفته ی بعدتر برن سفر واسه تفریح . مامانم از خواب بیدار شد چایی ریختم واسش و ماشینو گفتم بهش. دیگه بازم کلی حرف زدیم تا الان.
اصلا چرا دارم مینویسم . خوابم نمیبره .
دارم به بابای علی فکر میکنم که فوت کرده . الان خونه شون چقد شلوغ و پلوغه ، مادرش نمیدونه به مهمانا برسه یا به غم خودش .... هر وقت که کسی میمیره یاد روز فوت بابام میوفتم.... چقد پست فطرت بودم .فقط اینو بدون که من اون روز خیلی بیشرف بودم.
کلا ناراحتم الان.
به اندازه ی تمام دنیا خوابیدن رو دوست دارم ولی به همون اندازه هم دلم میخواد خوابیدن نبود ... اگه نمی خوابیدم خیلی کارا میتونستم بکنم.
چرا من نمیتونم خوب بنویسم؟ بعضیا خیلی قلمشون خوبه .. منم باید امتحان کنم.
راستی مفرد اگه میخونی سهیلا هم تولدتو تبریک میگه . چرا کامنتا رو بستی عاخه این کارا چیه ، نکنه توهم مثه من روز تولدت و چندین روز قبل و بعدش افسردگی میگیری و دوست نداری کسی بهت تبریک بگه؟
آره همون روز میخواستم واست پی دی اف رو بفرستم .