سلام خوبین؟!

انقد ننوشتم اصلا نوشتن یادم رفته.

من چهارشنبه رسیدم همون روز با مامانم رفتیم واسه ی دخترداییم هدیه ی تولد گرفتیم . رفتم کیکشو از مغازه گرفتم سوغاتی صاب کارم و معلم نقاشی مو دادم و رفتیم خونه ی داییم تولد.

دخترداییم واسه ی روز بعدش ساعت ۸ صبح برنامه ی استخر چید‌ و فرداش یعنی ۵ شنبه رفتیم استخر بعدش اومدم سرکار ، شبش رفتم باشگاه بوکس ثبت نام کردم و از همون روز شروع کردم . رسیدم خونه بعد شام بیهوش شدم عملا.

دیروز هم سرکار بودم کلا. امروز صبح هم رفتم دانشگاه کارای ثبت نام رو انجام دادم. ورودی بهمن رشته ی گرافیک قبول شده عابجی تون 🥂.

از مسافرت هم بگم که واقعا خوش گذشت . خیلی کارا کردم که اولین بارم بود و خداروشکر که کنار آدمای مطمئنی بودم.

ظرفیت اجتماعی‌م رو بردم بالا و با آدمای جدیدی آشنا شدم.

بعد از ۷ سال رفتم دیدن عموهام و مادربزرگم که بعد از ازدواجم باهام توی یه قهر پنهان بودن. حتی عموهام به مادربزرگم نگفته بودن که من جدا شدم بعد از این همه سال واقعا!!

خلاصه کلی حرف و گله و گریه و ناراحتی. واقعا اندازه ی چند سال خاطره درمیاد از توی این سفر اگه بخوام‌حرف بزنم که اصلا حوصله شو ندارم.

چندتا عکس هم رندم [ همینجوری الکی ] تا یادم بمونه که واقعا خوش گذشت.