دیشب خیلی کارمون زیاد بود😭. خیلی خسته شدم.

رفتم خونه فقط نشستم پای how I met your mother.

مامانم سریع خوابید 😴. داداشمم با دوستاش رفته بودن کمپ 🥲.

دلم کمپ کردن توی جنگل و بیابون و کنار دریا با دوستامو میخواد .

به نظرتون سن من دیر نیست برای پیدا کردن دوست جدید!

چون به هیچ کدوم ازینایی که دلم میخواد با دوستای قدیمیم نمی‌رسم ! چون همه ازدواج کردن! و من در برابر شوهراشون یه گارد خاصی دارم هنوز ! نمی‌دونم چرا شاید چون از هم دوریم و خیلی ندیدمشون.!

خلاصه دیشب خیلی به من سخت گذشت با اینکه از دیدن سریالم لذت میبردم اما یه حسی هم داشتم . نمیتونم بگم چه جوری ...

کلی کار هم بود که انجام نداده بودم و بازم هیچ کدوم رو انجام ندادم و فقط یه دوش گرفتم لش کردم تا ساعت ۲ سریال دیدم ، یه نودل خوردم و خوابیدم.‌

بعد از مدتها نودل [ ! ].

دوست ندارم اینجا بنویسم ، حس بدی میگیرم ...

اما طعم نودلایی بود که خواهر محمد میپخت . فقط نوشتم چون از ذهنم گذشت دیشب ... و اینجوری بودم که خوردم از ذهنم این جمله گذشت و خوابیدم هیچ چیز دیگه ای پیش نیومد . نه یاد خاطره ی خاصی افتادم نه گریم گرفت نه هیچ چیزی. اصلا نمی تونم بگم یعنی چی.

یه روزای خاصی توی ماه اینجوری میشم. حتی دوران pms هم نیست که بندازم گردن اون.

این هفته کلاس طراحیم برگزار نشد به جاش فردا کلاس دارم و هنوز کوزه رو انجام ندادم با اینکه دیشب وقت داشتم اما میگم که حالشو نداشتم.