2874
چه غم دارد ز خاموشی
درون شعله پروردم
که صد خورشید
آتش برده از خاکستر سردم
به بادم دادی و شادی
بیا ای شب، تماشا کن
که دشت آسمان دریای آتش گشته، از گردم
شرارانگیز و طوفانی
هوایی در من افتاده است
که همچون حلقه آتش در این گرداب میگردم
به شوق لعل جان بخشی که درمان جهان با اوست
چه طوفان میکند این موج خون در جان پر دردم
وفاداری طریق عشق مردان است و جانبازان
چه نامردم اگر زین راه خون آلود برگردم
در آن شبهای طوفانی که عالم زیر و رو میشد
نهانی شب چراغ عشق را در سینه پروردم
برار ای بذر پنهانی ، سر از خواب زمستانی
که از هر ذرهی دل آفتابی بر تو گستردم
ز خوبی آب پاکی ریختم بر دست بدخواهان
دلی در آتش افکندم ، سیاوشی برآوردم
چراغ دیده روشن کن
که من چون سایه شب تا روز
ز خاکستر نشین سینه، آتش وام میکردم
+ ۱۴۰۴/۰۵/۰۳ | 12:5
|