چه دردیه که آدمیزاد با مرور زخماش جون میگیره؟

خیلی چیزا رو اینجا ننوشتم ! اما چطور من از پسشون بر اومدم؟ چطور الان بی‌حسم؟ و چطور قراره از پس این یکی بربیام؟

سال ۹۹ اولین باری بود که لب به سیگار زدم.

سال ۱۴۰۳ هم لحظه هایی بود که من سمت سیگار رفتم ، ۴-۵ بار شاید!

و امروز هم همینطور ... .

حال و حوصله ی هیچ چیزی رو ندارم، به آینده ام فکر میکنم ! چطور قراره دوباره شور و شوق زندگی برگرده بهم؟