پریشب یه بارون نازی میزد تایم استراحتم رفتم جلوی پنجره چای می‌خوردم آهنگ گوش کردم و آدمارو نگاه کردم ....

چقد قصه های متفاوتی میشه داشته باشن؟

چقد صحنه های باشکوهی دیدم.

بارون همه رو عاشق تر میکنه؟ عاشق واقعی چه جوریه اصلا؟ من عاشق نشدم انگار کلا .... اون توهمی بیش نبوده ، خوابشو دیدم ، خواب س.ک.س باهاش که اصلا با لذت نبود و کل اون روز به همه ی گوه کاریاش فکر کردم . چقد زود ۵ سال گذشت