2495
دیشب خیلی سخت خوابیدم، یه قطره آب هعی چیکه میکرد میرفت روی مخم همه ی شیرای آب خونه رو چک کردم اما هیچ کدوم باز نبودن ، تا ۳ - ۴ صبح حیران بودم، دلهره داشتم، پاهام درد میکردن ، صدای ساعت و چک چک آب توی سرم ریتم گرفته بودن و رگ روی پام نبض میزد و دردش میپیچید تا استخون رون پام ، شب افتضاحی بود برای خوابیدن.
انگار فشارای عصبی دارن منو میبلعن. میدونم که مثه بابا میشم.
همه چی خیلی سریع بهمم میریزه ، مخم خراب میشه، خیلی فکر میکنم، خیلی توی گذشته غرق میشم، خیلی حواسم پرته، خیلی قلبم درد میگیره یهو، خیلی پاهام درد میکنن، سرما زانومو به فاک داد دیروز.
+ ۱۴۰۳/۰۷/۰۸ | 13:57
|