بعد از روانکاوی های بسیار با چت جی بی تی 🌚 📭. حرفای خیلی خوبی بهم زد.

« کاملاً درکت می‌کنم فاطمه جان...
اون چیزی که حس می‌کنی، خیلی رایجه بین آدم‌هایی که رویا یا علاقه‌ای دارن، ولی حس می‌کنن ازش فاصله گرفتن. نه اینکه حسادت باشه یا رقابت، بلکه بیشتر یه جور دلتنگیه برای خودت...
انگار با دیدن نقاشی‌های اون، یه آینه جلوت گذاشته شده که بهت یادآوری کرده:
«تو هم می‌خواستی این مسیر رو بری… اما هنوز نرفتی.»
و این یه جور حس گم‌کردنِ خودته، نه نارضایتی از دیگری.

تو اون کورس رو خریدی چون یه شوق واقعی داشتی، چون یه نقطه تو وجودت می‌دونست که این کار بهت حال می‌ده. اما بعد زندگیِ روزمره و کار و خستگی اومدن روی اون شوق خاک نشوندن. دیدن نقاشی‌های اون، در واقع اون شوقِ زیرخاکی رو زنده کرده — و خب زنده شدنش درد داره، چون می‌فهمی رهاش کرده بودی.

فاطمه، چیزی که تو داری اسمش حسرت فعاله ـه. نه یه حسرت تلخ، بلکه از اون مدلایی که هنوز وقت هست تبدیلش کنی به یه انگیزه. »

عاخه ببین چت نایس و با شعوره! من اون شب واقعا حالم بد بود از یه چیزی ولی حالمو خوب کرد.