کتاب بامداد خمار رو تموم کردم.

گریه کردم ، خیلی جاها گریه کردم. گریه دار نبود ، بود؟ به حال خودم گریه کردم. به عروسی ای که برام نگرفتن‌ . به اینکه دو هفته بعد از اینکه رفتم خونه اش ، مادرش و خواهراش هوار شدن سرمون. هر روز مثل کلفت ۸ صبح میرفتم نون می‌گرفتم صبحونه آماده میکردم بعد میرفتم سرکارمیومدم غذا درست میکردم تازه اخ و پیف هم میکردن تیکه مینداختن که مادرت بهت آشپزی یاد نداده .. کلفت بودم کلفتی میکردم. از سرکار میومدم می‌دیدم خواهرش دوستشو آورده توی اتاق خواب من بدون اجازه ! تازه واسه ی کارگرای خونه ی در حال ساخت مادرش هم من باید صبحونه آماده میکردم میفرستادم. دوماه بودن (شاید کمتر ! یادم نمیاد انقد خاطرات برام دور و در عین حال نزدیک به نظر میان) و بعد از رفتن من هم سه ماه توی جهاز و وسایل من زندگی کردن و فاتحه ی وسایل رو خوندن و آشغال پس فرستادن . شب کنار من دراز میکشید برای کسی دیگه استیکر قلب می‌فرستاد.دلارایی که عموم هدیه داد بهش دادم واسه تعمیر ماشینش ، همون ماشینی که عارش میومد منو باهاش جایی ببره یه وقت کسی نفهمه این ازدواج کرده. طلا هامو دادم بفروشه آقا کمتر از آیفون نمیتونه گوشی دستش باشه . به زور یه کار پیدا کردم رفتم چون آقا پول نداشت به من بده واسه خودم حتی یه ضدآفتاب بگیرم .اه دیگه دوست ندارم بنویسم . ، چقد خودمو حقیر کردم ...

چقد بچه بودم چقد بچه بودم چقد خر بودم ... چقد محبوبه بودم

قصه ی زندگی محبوبه منو یاد خودم انداخت. منی که دیگه به هیچ کی دل نمیسپارم . چقد گریه کردم محبوبه تو از رحیم الدنگ شاگرد نجار خوردی من از پسرخاله ی خودم خوردم . من از خودی خوردم از همون که مادربزرگم گفته بود حق نداری باهاش ازدواج کنی.