خب من خیلی حالم  بده ... طبق معمول که حالم بده و پناهم بلاگفاست ... میدونی فرقِ این حل بدیام با اون حال بدیام چیه؟ فرقش اینه که دگه تو خونه نمیتونم داد بزنم و زار بزنم و جیغ بزنم که از همتون بدم میاد خسته شدم از زندگی بیزارم این روزا باید بریزم تو خودم اگه گوشه ی حیاط خلوتو خالی گیر آوردک دو قطره اشک بریزم و بعدش تظاهر به خوب بودن کنم و لبخند عمیق و مهربون تر از همیشه ... من از اینجا بدم میاد ازین تنهایی بدم میاد از تیکه های مهناز بدم میاد ... اون قد بهم تیکه انداخته که از خودم که همش جلوش ساکت می مونم خسته شدم چقد نفرت انگیزه این روزا ... زهرا اینام رفتن امیدوار بودم وقتی اون میاد یکم روزای خوب رو تجربه کنم ولی باعث شد حالم بدتر شه همش تو کونِ مهناز بود و باهم هعی عکس میگرفتن و حرفای خصوصی میزدن ... رفته بودیم چشمه علی حتی زهرا بهم گفت برو اون طرف میخواییم منو مهناز عکس بگیریم ... چقد دلم گرفت اون قد احساسِ تنهایی و بی کسی کردم که زنگ زدم محمد باهاش حرف بزنم هنو جواب نداده گفت چرا زنگ زدی میتونستی پیام بدی و من چقد بغضم گرفت ... یعنی مردونگی کردم مراقب بودم اشکام نریزه ... بعدشم که محمد گفت قرار بود برین شرط کافه ... منظورش این بود که ینی چرا چشمه رفتین دگه ... و هر چی بهش پیام دادم که نباید با ابوالفضلشون میرفتم چشمه جواب نداد حالم ازین نادیده گرفتناش بهم میخوره وقتی به یه پی اعتراض میکنی مرد باشه و جوابگو باش ... الان من میخوام تنها باشم خیلی خیلی تنها .... میخوام ازین جا برم ... وقتی کار میکنم مهناز هعی رد میشه تیکه میندازه که دخالت نکن پشلپچ کونم پاره میشه کلی کار میکنم و به جای تشکر فقط اینو میشنوم که مهناز میگه میخواستی کار نکنی کسی به تو نگفته بود کسی از تو نخواسته بود امروزم که سرم تو گوشی بود میخواستم ببینم این نتایج اعتراضی داره یا نداره مهناز داشت خونه رو جارو میزد و ظرفارو میشست برگشت گفت اینا فقط بلدن جلو مهمونا کار کنن جلو شوهرش ... منظورش من بودم .... اون همه روز که محمد 7 صب میرفت سره کار من 10 بیدار میشدم تا ساعت 2 که مهنازخانوم از خواب بیدار شه مثه خر کار میکردم و هیچ کس نمیدید رو که نمیبینه .... من اصن جلو محمد کار نمیکنم هیچ وقت ... هیچ وقتم تا حالا بهش نگفتم که چقد تو خونه کار میکنم ... بعدشم که رفتم تو ظرفا بهش کمک کنم برگشت گفت نمیخواد تو عصر کار کن ... منظورش جلوی محمد بود دگه .... هووووووووووف چقد دلم تنهایی میخواد . از گله کردن خالی نمیشم . نتایجم اومد از پارسال بدتر شدم 66 هزار شدم ... روزانه که مجاز نمیشم ... به بقیه گفتم 60 هزار شدم دروغ ... مهناز ریاضی 44 هزار شده و همش جلو بقیه کلاس میزاره که از من بهتر شده و به منم گفته به کسی نگم که ریاضی از بین 60 هزار نفر 44 هزار شده .... حالا تیکه های خاله حرفایی که خاله از دخترش میزنه آره مهناز رشته اش ریاضی نبوده اینقد خوب شده معماری که معلومه که خوب میشه ... فاطمه اگه قرار بود اینجوری بشه که چرا انصراف داد اصن .... و هزار تا حرف که حالِ بدمو بدتر میکنه .... هیچ وقت اینقد بد نبودم ... محمد فک میکنه چقد داره به من لطف میکنه که شوهرم شده .... ازین روزایی که داره میگذره متنفرم حالم ازین خونه بهم میخوره ... همشون بهم تیکه میندازن .... دلم باید به وقتایی که محمد از اداره میاد خوش باشه که حداقل اگه آبجیا و مامانش اینجورین خودش خوبه باهام ولی وقتی میاد خونه من باید مراعات کنم و هیچی گلایه نکنم چون خسته اس دگه بعدشم که میخوابه بعدشم که بیدار میشه میره پیشِ دوستاش ... روزایی که خودمون بودیم و مهمونی از شهرستان از فامیلا نیامده بودن دامغان هر روز که از اداره اومد بعدش رفت پیشِ دوستاش .... ازت خیلی دلخورم محمد ...