نمی‌دونم اگه خاطره های خوب بیشتری باهاش داشتم کمتر عذاب می‌کشیدم یا بیشتر ... ولی این خاطرات بد منو داغون کردن ... امروز کنکور تجربی بود .

۱۸ سالم بود بابام خیلی اخلاقش بد بود و همش اذیت میکرد و نمیذاشت واسه کنکور درس بخونم حال روحیش هم دوباره خراب شده بود خیلی خراب .... دوباره بردیم گذاشتیمش روی تخت تیمارستان تا بعد کنکورم ... پتو رو گذاشتم تو دهنم که صدای هق هقمو بقیه نشنون ....

چه کنکوری ؟! عاخ من بمیرم الهی که یه دانشگاه و رشته ی خوبی هم قبول نشدم و انقد اذیتت کردم...

پفک دوست داشت ، بابام خیلی پفک دوست داشت .... هیچ وقت جلسه ی پدران مدرسه مو شرکت نکرد یا توی اولیا مربیان نبود ، به خاطر حال روحیش .... یعنی خودمم دلم نمی‌خواست بره . تف به من تف به من تف به من ... خیلی مهربون بود بابام ... بخدا خیلی مهربون بود .